گل رز

شعار من : زندگی هرچی هستی باش اما دمت گرم !

سال نو به همه مبارک

مخصوصا اونایی که تو خصوصی کلی منو خجالت دادند

من فعلا مسافرتم

برگردم به وبلاگاتون سر میزنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 22:15  توسط اميررضا دریانی   | 

زندگی کثافتی

سال بي باران
جل پاره يي ست نان
به رنگ بي حرمت دلزدگي
به طعم دشنامي دشخوار
به بوي تقلب...

شاملو


همه روزام شده دیدن فردین بازیای با مرام و بی ریا کجا موندن آخه اون روزا

 کسی نگه وفا داره و از رفاقت چیزی سرش میشه که من یکی باور نمی کنم .

چیزی نگو درسم نده پندم اصلا نده

حتی خودم شدم یه کثافت

می گی چیکارش کنم ؟ نشم؟. بشم آدم پیشونی سفید بین آدما ؟  

بذارین تو لجن خودمون حباب شیم لامصبا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 20:30  توسط اميررضا دریانی   | 

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده ، چرا که دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم . 

چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد ، چون امروز اطاعتش نکردیم .

چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود ، چرا که امروز قادر به درکش نبودیم . ..

 

چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهان باز کرده اند.    (دکتر سنگری)

راز یک زندگی زیبا این است:
که امروز با خدا گام برداری و برای فردا به او اعتماد داشته باشی.

صدور هیچ گذرنامه و ویزایی لازم نیست وقتی به خدا “پناهنده” می شوید٫

 

بهترین دوست، خداست. او آنقدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی
تقدیمتان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.    (دکتر سنگری)

پینوشتنوشت :

نشود فاش كسي آنچه ميان من و تو ست
تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مي‌گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اين همه قصه فردوس و تمناي بهشت
گفت و گوئي و خيالي ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل
هر كجا نامه عشق است نشان من و توست
سايه ز آتشكده ماست فروغ مه و مهر
وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست
                                                                                                 « هوشنگ ابتهاج »

پایاننوشت

خب به توچه که من برگشتم از سفر؟ توچی کار کنی که چشم براه موندم؟  از ما به تو دمت گرم ! می مونه . دمت گرم باصفا !

 

ازدلآمده نوشت

دنیا عجیبه ها به جون تو و مرگ من عجیبه؟ چرا؟.. خب یکی منو دوس داره من یکی رو دوس دارم اونم الاف کسیه که اونم الافه کسیه که اونم بی خیالیه قبلیه ..ایول!

چه دلنشینزندگیداریم ما

حیف نون به جون خودم و خودت راس می گم .

نه؟

پس تو بگو مام بدونیم حرف حساب چیه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 15:22  توسط اميررضا دریانی   | 

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند: بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت: غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد.


وقتی با 1 انگشت به سمت کسی اشاره مي کنی و مسخرش ميکنی اگه خوب به دستت دقت کنی 3 تا انگشتت به سمت خودته!



زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي!


و اینم یه داستان قشنگ:

 دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي ..... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار يك جاده ي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ... !‌در همين لحظه معلم فرياد زد :

دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند

و بچه ها تكرار كردند ......

پ. ن : خوبه که تو و من دو خط موازی نیستیم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 14:28  توسط اميررضا دریانی   | 

مامانم

 

عین بچه ها شدم

خسته که برمی گردم

دستام که بوی کاغذ و میز و مشتری می دن

پاهام که تاول راه می زنه و موهام می خوره بهم

عین بچه ها می شم

که دوست دارن تا آیفون رو می زنند

صدای مادرشون با طعم خورش و برنج  بپیچه تو درگاه

خوش اومدی پسرم

گرسنه ای ؟

و بچه با اوقات تلخی بگه

نمی تونم جورابامو عوض کنما

غذا چی داریم ؟

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

خونه صدای سکوت میده با عطر مرگ و جورابای که فوری در میارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 11:47  توسط اميررضا دریانی   | 

 

 

نخست
هنگامی که به پستی تن میداد تا بلندی یابد .
دوم
آنگاه که در برابر از پا افتادگان می‌پرید .
سوم
آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید .
چهارم
آنگاه که گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز 
همچون او دست به گناه میزنند، خود را دلداری داد
.
پنجم
آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و 
شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست
.
ششم
آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود .
هفتم
آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت .
جبران خلیل جبران

پی نوشت : 

شراب تلخ می خوام...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 15:52  توسط اميررضا دریانی   | 

بی تو

پریشانی کودکانم را

کنار کدام ستاره بخوابانم

بی تو

 از کدام ستاره لالایی پریشان بشنوم

دستم رابگیر مادر

ترانه ای که از یاد برده ام را

دیگر باره زمزمه می کنم

ودریغ دستی برای گرفتن

- دالکم رتو مالگم چولووه

فینه قلاوان پوسی کولووه

دالکم رتو من منم تنیا

اوه شارستان زدیدم کنیا

اربونسیمی میری دی نمیایی

باروبونت مینیام هرچی بحایی

-------------------------------------------------------

 

مادر رفت و خانه ویران و ...

مانند قلندر ...راهی ....

تنها ماندم و

آب چشمه ساران را می گریم

نمی دانستم که برنمی گردی

که کوله باری از هرچه می خواستی .....

شعر یکی ازسروده های دوستان لرستانیمه ..

دمت گرم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 18:55  توسط اميررضا دریانی   | 

مرگ در خانه مارو هم زد لاکردار..

 

همیشه فک می کردم همه ممکنه بمیرن برن و نباشن به جز پدر و مادر آدم

حتا داداشا و آبجی آدم هم می ره اما پدر و مادر نه ..نافت بسته به اوناست..

ولی مامانم رفت..

یه ماه هم نشد.گفت پاهاش درد می کنه رفت دکتر و آزمایش 

 دکتر گفت لخته ء خونه..

زد به قلبش و در کمال ناباوری همه مارو گذاشت و رفت.

خونمون دو ماه عزاست.

آبجیم       شده یه افسرده تمام عیار

داداشم از خونه فراریه

ریش های بابام شده گچ

من در حال مرگ

تحملم تموم شده .باورهام از دست رفت

مادرم از دست رفت..

می فهمی لاکردار از دست رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 12:48  توسط اميررضا دریانی   | 

عشق

عشق اونيه که تو آسمون دلت بهترين ستاره تو به نام اون مي کني

عشق اونيه که به خاطره اون تموم قانونهاي روزگارو زيرپا مي ذاري و خاطرات شيرين رو جايگزينش مي کني.

عشق اونيه که وقتي خيلي ناراحتي يا دلت مي خواد مث ابر بهاري گريه کني اون ميشه سنگ صبورت و آغوشش مي شه پناهگاهت و شونه هاش  تکيه گاهي براي اشکهات.

عشق اونيه که شبها با ياد اون مي خوابي با ياد اون غذا مي خوري ،حتي با ياد اون آهنگ گوش ميدي.

عشق اونيه که شبها قبل از خواب با روياي با او بودن چشماتو روي هم مي ذاري

عشق اونيه که شبها موقع خواب دوست داري سر اون کنار سر تو باشه

عشق اونيه که شبها دستاتو زير بالش يا زير بغلت پنهون مي کني تا کمبود دستاي گرمشو کمتر حس کني.

عشق اونيه که دوست داري بوي عطر بدنش بشه تک تک نفسهات.

عشق اونيه که مي خواي اون بشه  مهتاب شبها و خورشيد روشن زندگيت.

عشق اونيه که دلت هميشه بهونه ي اونو مي گيره هر چند مي دوني که گاهي ديدارش ممکن نيست.

عشق ا ونيه که براش بي تابي مي کني و نا خود آگاه بدنت براش مي لرزه.

عشق اونيه که هر جا ميري دوست داري اونم همراهت باشه.

عشق اونيه که هرکجا ميري دوست داري براش سوغاتي بخري حتي اگر نتوني بهش بدي.

عشق اونيه که تمام حرفها و درد و دلت را دوست داري براي اون بگي.

عشق اونيه که تو دوست داري اولين کسي که از پيروزي هات با خبر مي شه اون باشه.

عشق اونيه که هر يادگاري يا دست نوشته اي از اون از دنيا با ارزش ترمي شه برات.

عشق اونيه که موقع درد وقتي اونو مي بيني دردت فراموشت مي شه.

عشق اونيه که به خاطر شنيدن صداش حاضري خيلي از زخم زبونها رو تحمل کني.

عشق اونيه که تو موقع شادي هات دوست داري اونم کنارت بود و سهمي از اين خوشي ها داشت.

عشق اونيه که به اون اختيار تام ميدي تا وارد حريم خصوصي زندگيت بشه. 

عشق اونيه که موقع دلتنگيهات مث ابر پر بارون آسمون دلت رو تصاحب مي کنه.

عشق اونيه که براي ديدنش لحظه شماري مي کني.

عشق اونيه که از دوري اون قلم دست مي گيري و هر چه احساسه رو روي يه تيکه کاغذ مي آري.

عشق اونيه که هيچ وقت نمي توني فراموشش کني.........
 
به نظر خودم عشق مزخرفترین دردسریه که یه مرد رو می تونه از پا بندازه ...
 
به نظر خودم یکسال گذشت از چی؟ از عشق به آزادی داشتن.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 12:17  توسط اميررضا دریانی   | 

اگر عمر دوباره داشتم (دان هرالد)

ا لبته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم . اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم . ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم.  به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد : ' شادى از خرد عاقل تر است'.اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم.

 

تو چطور؟ عمر دوباره داشتی چیکار می کردی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 20:59  توسط اميررضا دریانی   | 

مطالب قدیمی‌تر